سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
به دوستای خوبم
منو ببخشید اگه دیر آپ کردم .خودتون در جریان هستید دیگه درس و مدرسه و ...
ممنون از نظر های قشنگتون
خدانگهدارتون
التماس دعا
نوشته شده توسط عاطفه در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 7:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

















زیر بال مرغکان،خنده هایت...
زیر آفتاب داغ،بوسه هایت...
ای زلال پاک!
جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو!
فریدون



































بسی گفتند :<< که دل از عشق بر گیر >>
<< که نیرنگ است و افسون است و جادوست! >>
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ،اما نوشداروست!!!!
فریدون

















نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت 8:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



با سلام و آرزوی روزی خوش برای شما دوستان عزیز،آیا تا به حال به این اندیشیده اید که اگر انسان اولیه با واژه غیر ممکن آشنا بود در همان عهد پارینه سنگی و حجر میماندیم و از نظر علمی و تکنولوژی به اینجا نمی رسیدیم.پس نتیجه می گیریم که در دنیا هیچ غیر ممکنی غیر از واژه غیر ممکن وجود ندارد.به قول ناصر خسرو:
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
مرشدی به شاگردش گفت:در این مسیر که می روی،به دری می رسی که جمله ای روی ان نوشته شده است.برگرد و به من بگو که آن جمله چه می گوید.مرید تن و جان به جستجو سپرد و روزی بالاخره به آن رسید.آن گاه نزد مرشدش آمد و گفت:جمله روی در این بود:(غیر ممکن است.) مرشد پرسید:آن جمله روی در بود یا روی دیوار؟مرید پاسخ داد:روی در.مرشد گفت:بسیار خوب.دستگیره را بچرخان و در را بازکن.مرید اطاعت کرد.وقتی در کاملا باز شد،نوشته دیگر قابل مشاهده نبود.مرید به راهش ادامه داد...
نوشته شده توسط عاطفه در شنبه 24 آذر1386 ساعت 9:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
با سلام و آرزوی توفیق روز افزون به شما دوستان عزیز
مرسی از اونایی که به وب من میان و نظر میدن
ارادتمند شما عاطفه![]()
![]()
نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت 10:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بی تو هرگز
می خواهم دوباره از تو برای تو بنویسم
خوب خوب، خوبترین من، با سلامی دوباره به تو
به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست
به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد
به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد
به تو که نمای کامل صداقتی
و به تو که برای من تنهای حیران، همیشه در اوج و نهایتی
ما با هم هستیم و جاده ای بلند از بادهای رو به شمال که از نرمای ماه و نازکای آواز ما می گذرد
و من آنقدر دوستت دارم که حسادت شبیه شیر پرنده و موی کف دست فرشته است
ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه
ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف
ما با هم هستیم مثل روشنایی پسین با خانه
ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند
با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم
با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم
نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 9:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پس از آن غروب رفتن ... اولين طلوع من باش ...![]()
پس از آن غروب رفتن ... اولين طلوع من باش ...![]()
من رسيدم رو به آخر ... تو بيا شروع من باش ...![]()
شب وازغصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ...![]()
خط بکش رو جاي پاي ... گريه هاي آخر من ...![]()
اسمتو ببخش به لبهام ... بي تو خاليه نفسهام ...![]()
خط بکش رو باور من... زير سايه بون دستام ...![]()
خواب سبز رازقي باش ... عاشق هميشگي باش ... ![]()
خسته ام از تلخي شب ... تو طلوع زندگي باش... ![]()
نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زمان!به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست...
بوسیدن قول ماندن نیست...
و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...![]()
![]()
![]()
![]()

تو به من خندیدی قلب من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر کردن است
و من از چشمانت می خواندم که به آسانی از این خانه گذر خواهی کرد
و از این شهر سفر خواهی کرد و نمی فهمی که...
بی تو این باغ پر از پاییز است.
نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه 13 آذر1386 ساعت 8:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
با سلام و آرزوی توفیق روز افزون برای شما عزیزان........
امیدوارم از وبلاگم خوشتون اومده باشه...
نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 9:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
جای مهتاب به تاریکی شبها تو به تاب!!
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز!
ریسمان کن از آن موی دراز!
تو بگیر!تو ببند!تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان!!!
در رگ ساغر هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست!
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!!!
ای سراپا همه خوبی!
تک و تنها به تو می اندیشم!
من همه جا همه وقت!
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان! تو بمان با من تنها تو بمان!
نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 10:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام به همه ی دوستایی که از وبلاگ من دیدن میکنن ...
منتظر اون نظرای قشنگتون هستم.
قربونتون برم بابای...
فهرست اصلی
دوستان
آبجی اسماء خودم
شادی جون
سایبون عاشقی
مهدی جون
پسر جهنمی
سایه ای در تاریکی شب تاریک
سمانه خانم
کافی نت ماکسیم
امیر
سالهای سوخته
سرمایه گذاری اینترنتی
غربت گلها
ني ني ناز وخونباته
رز صورتی
..ღ•* *• جواد •* *•ღ..
مهندس علیرضا (داداش علی)
:•*´¨`*•.¸¸.•*´سارا•*´¨`*•.¸¸.•*´
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هنگامه جون
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY